تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


يكی از بعدازظهرهای كلافه كننده مرداد، زمان طولانی‌ای در ميدان فردوسی منتظر اتوبوس شركت واحد بودم، بعد از مدت‌ها بالاخره اتوبوس آمد، اما جای سوزن انداختن نداشت،سوار شدم. هوا گرم‌تر از گرم بود و داخل اتوبوس هم نفس كشيدن سخت شده بود. همه كلافه بودند و پشت‌سر هم عرق می‌ريختند. انگار سونا بود نه اتوبوس. هر ترمزی كه می‌كرد تكان شديدی می‌خوردم و زير لب غرلند می‌كردم. صندلی اول مرد ميانسالی با ظاهر حزب‌اللهی نشسته بود. محاسن بلند و مرتبی داشت و چفيه‌ای بر گردن. با خودم فكر كردم چه حوصله‌ای دارد كه در اين گرما چفيه انداخته. مرد حزب‌اللهی كه متوجه ناراحتی من از سرپا ايستادن شده بود از جايش بلند شد و به من گفت كه بنشينم. گفتم: خيلي ممنون، همينطوری راحتم.با جديت گفت: دوست عزيز تعارف نكن، بنشين. من تا الان نشستم، دو ايستگاه بعد هم پياده می‌شوم. تشكر كردم و نشستم. دو ايستگاه بعد كه پياده شد. از شيشه نگاهش می‌كردم و موقع راه رفتن فهميدم كه جانباز جنگ است و يك پايش مصنوعی است. چشمهايم را بستم و صدای بمباران و خمپاره در گوشم زوزه كشيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:27  توسط بیژن مومیوند  | 

دم دمای صبح اولین روز سال نو، بهار کنار مادرش خوابش برده و پدرش بعد از تحویل سال نخوابیده و مشغول مطالعه است که ناگهان زنگ در به‌صدا در می آید. احمد سریع از جا می پرد و به سمت اف اف می رود

- کیه

- آقای فیض آبادی باید برای پاره ای توضیحات همراه ما بیایید

- چی شده، من چرا باید همراه شما بیاییم. اولین روز عید هم دست ازسرم برنمی دارید. من که خیلی وقت است که نه چیزی نوشته ام و نه جایی سخنرانی کرده ام. برای چه باز هم سراغ من آمده اید.

- چیزی نیست خیلی وقتتان را نمی گیریم.

فهیمه که صدای زنگ بیدارش کرده بود پریشان از اتاق خواب بیرون می آید و به طرف احمد می رود

- احمد جان چی شده که باز آمدن سراغت

- نمی دانم. اگر نروم، می آیند بالا و با زور می برندم. پس بهتر است تا بهار بیدار نشده من بروم.

احمد لباسهایش را می پوشد و آرام گونه های بهار را می بوسد.فهیمه اشکش را پاک می کند

- احمد جان به خاطر بهار هم که شده سرسختی نکن و تا جایی که امکان دارد باهاشان همکاری کن

- باشه عزیزم. تو هم مثل دفعه های قبل به بهار بگو که بابات برای سخنرانی رفته فرانسه و زود برمی گردد. مواظبش باش و نگذار زیاد بی تابی کند.

بعد از این که کفشهایش رامی پوشد همدیگر را بغل می کنند و سریع پایین می رود تا فهیمه اشکهایش را نبیند.

دو ساعت بعد بهار بیدار می شود و از مامانش سراغ بابا را می گیرد

- عزیزم رفته فرانسه برای سخنرانی و قول داده که سریع برگرده پیش دختر خوشگلش.

بهار باور نمی کند و زیر گریه می زند

- اگر می خواست بره فرانسه چرا دیشب چیزی نگفت

- اخه عزیزم نمی خواست تو را شب عیدی ناراحت کند.کوچلوی ملوس مامان اشک هات را پاک کن وبیا صبحانه بخوریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:1  توسط بیژن مومیوند  |