تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


ساعت هفت ونيم عصر سه‌شنبه:«آژانس،ماشين داريد،برای ايرانشهر،قصرالدشت، اشكالی ندارد، برای نيم ساعت بعد ماشين اين‌جا باشد»

نيم ساعت بعد:«ماشينی كه قرار بود بفرستيد چی‌شد،چی؟ بيست دقيقه ديگه، نه لطف كنيد نفرستيد»

در ورودی را كه باز می‌كند صدای ترقه و انفجار بيشتر می‌شود.نگاهی به اطراف می‌اندازد، دل توی دلش نيست. به صداهای بلند حساسيت دارد چه برسد به ترقه و نارنجك چهارشنبه‌سوری. احساس می‌كند به ميدان جنگ پا گذاشته و قرار است مورد حمله توپخانه دشمن قرار گيرد.سوت هر ترقه را كه می‌شنود بی‌اختيار از جا می‌پرد. در ميان صدای انفجارهای متداوم به سختی خودش را به سر خيابان می‌رساند،منتظر تاكسی می‌ماند، خلوت‌تر از هميشه است. در ذهنش تصويرهای چهارشنبه سوری را مرور می‌كند كه ناگهان ترقه‌ای را در آستانه انفجار جلوی پايش می‌بيند، وحشت‌زده به‌جلو می‌رود كه بوق ماشين متوقفش می‌كند:«مگه كوری، اين چه وضع راه رفتنه» بدون اين‌كه چيزی‌بگويد چند قدمی عقب می‌رود. ماشين بعدی كه می‌آيد سوار می‌شود.چشمانش را می‌بندد مژده را می‌بيند كه در حمام فال‌گوش ايستاده. راننده می‌گويد:«همين جاست؟ پياده می‌شوي؟» از ماشين كه پياده می‌شود ترقه‌ای جلوی پايش می‌بيند. اين‌بار سعی‌می‌كند خودش را كنترل كند آرام راه می‌افتد وبه آن‌دست خيابان می‌رود. به سر كوچه كه می‌رسد بچه‌های محل را می‌بيند كه دور آتش بزرگی جمع شده‌اند و از رويش می‌پرند. در دل به هم‌محله‌ای‌های با فرهنگش آفرين می‌گويد ولی ناگهان صدای ترقه‌ داخل آتش خيالش را آشفته می‌كند.

كليد را می‌ا‌ندازم و در را باز می‌كنم بعد از عوض كردن لباس‌ها سی‌دی «رسول آفتاب» را داخل سی‌دی‌رام می‌گذارم و بی‌توجه به سر و صدا و انفجارهای بيرون دل به ديوان شمس و صدای سروش می‌دهم:

جمله بیـــقرایــت از طلب قــرار تـست

طالب بیــقـــرار شو تا کــه قـرار آیــدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

تــرک گــوارش ارکنی زهر گــوار آیــدت

جمله بیــمـــرادیت از طلب مرادتـــست 

 ورنه هـمــه مرادها هــمچـو نثار آیــدت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط بیژن مومیوند  |