تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


آقای صاحبخانه من دیگه تحمل این وضع رو ندارم.این همه اجاره می دم تا راحت باشم و با آرامش  زندگی کنم .این همه مزاحمت که دیگه نمی شود. من چقد باید تحمل کنم. چقدر؟ ذله شدم. نمی ذارن چشم روی چشم بذارم.نمی ذارن دو ساعت زندگی کنیم. همین دیشب اونقد سرو صدا کردن که نفهمیدم چی شد. تازه بعد از مدت ها میترا رو دیده بودم وبا هم حرف میزدیم.اما این لعنتیا این قد سرو صدا کردن که از خواب پریدم. . این جا یا جای منه یا این سوسک ها .همین امروز معلوم کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط حميد مافی  |