تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


دم دمای صبح اولین روز سال نو، بهار کنار مادرش خوابش برده و پدرش بعد از تحویل سال نخوابیده و مشغول مطالعه است که ناگهان زنگ در به‌صدا در می آید. احمد سریع از جا می پرد و به سمت اف اف می رود

- کیه

- آقای فیض آبادی باید برای پاره ای توضیحات همراه ما بیایید

- چی شده، من چرا باید همراه شما بیاییم. اولین روز عید هم دست ازسرم برنمی دارید. من که خیلی وقت است که نه چیزی نوشته ام و نه جایی سخنرانی کرده ام. برای چه باز هم سراغ من آمده اید.

- چیزی نیست خیلی وقتتان را نمی گیریم.

فهیمه که صدای زنگ بیدارش کرده بود پریشان از اتاق خواب بیرون می آید و به طرف احمد می رود

- احمد جان چی شده که باز آمدن سراغت

- نمی دانم. اگر نروم، می آیند بالا و با زور می برندم. پس بهتر است تا بهار بیدار نشده من بروم.

احمد لباسهایش را می پوشد و آرام گونه های بهار را می بوسد.فهیمه اشکش را پاک می کند

- احمد جان به خاطر بهار هم که شده سرسختی نکن و تا جایی که امکان دارد باهاشان همکاری کن

- باشه عزیزم. تو هم مثل دفعه های قبل به بهار بگو که بابات برای سخنرانی رفته فرانسه و زود برمی گردد. مواظبش باش و نگذار زیاد بی تابی کند.

بعد از این که کفشهایش رامی پوشد همدیگر را بغل می کنند و سریع پایین می رود تا فهیمه اشکهایش را نبیند.

دو ساعت بعد بهار بیدار می شود و از مامانش سراغ بابا را می گیرد

- عزیزم رفته فرانسه برای سخنرانی و قول داده که سریع برگرده پیش دختر خوشگلش.

بهار باور نمی کند و زیر گریه می زند

- اگر می خواست بره فرانسه چرا دیشب چیزی نگفت

- اخه عزیزم نمی خواست تو را شب عیدی ناراحت کند.کوچلوی ملوس مامان اشک هات را پاک کن وبیا صبحانه بخوریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:1  توسط بیژن مومیوند  |