دم دمای صبح اولین روز سال نو، بهار کنار مادرش خوابش برده و پدرش بعد از تحویل سال نخوابیده و مشغول مطالعه است که ناگهان زنگ در بهصدا در می آید. احمد سریع از جا می پرد و به سمت اف اف می رود
- کیه
- آقای فیض آبادی باید برای پاره ای توضیحات همراه ما بیایید
- چی شده، من چرا باید همراه شما بیاییم. اولین روز عید هم دست ازسرم برنمی دارید. من که خیلی وقت است که نه چیزی نوشته ام و نه جایی سخنرانی کرده ام. برای چه باز هم سراغ من آمده اید.
- چیزی نیست خیلی وقتتان را نمی گیریم.
فهیمه که صدای زنگ بیدارش کرده بود پریشان از اتاق خواب بیرون می آید و به طرف احمد می رود
- احمد جان چی شده که باز آمدن سراغت
- نمی دانم. اگر نروم، می آیند بالا و با زور می برندم. پس بهتر است تا بهار بیدار نشده من بروم.
احمد لباسهایش را می پوشد و آرام گونه های بهار را می بوسد.فهیمه اشکش را پاک می کند
- احمد جان به خاطر بهار هم که شده سرسختی نکن و تا جایی که امکان دارد باهاشان همکاری کن
- باشه عزیزم. تو هم مثل دفعه های قبل به بهار بگو که بابات برای سخنرانی رفته فرانسه و زود برمی گردد. مواظبش باش و نگذار زیاد بی تابی کند.
بعد از این که کفشهایش رامی پوشد همدیگر را بغل می کنند و سریع پایین می رود تا فهیمه اشکهایش را نبیند.
دو ساعت بعد بهار بیدار می شود و از مامانش سراغ بابا را می گیرد
- عزیزم رفته فرانسه برای سخنرانی و قول داده که سریع برگرده پیش دختر خوشگلش.
بهار باور نمی کند و زیر گریه می زند
- اگر می خواست بره فرانسه چرا دیشب چیزی نگفت
- اخه عزیزم نمی خواست تو را شب عیدی ناراحت کند.کوچلوی ملوس مامان اشک هات را پاک کن وبیا صبحانه بخوریم.