تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


يكی از بعدازظهرهای كلافه كننده مرداد، زمان طولانی‌ای در ميدان فردوسی منتظر اتوبوس شركت واحد بودم، بعد از مدت‌ها بالاخره اتوبوس آمد، اما جای سوزن انداختن نداشت،سوار شدم. هوا گرم‌تر از گرم بود و داخل اتوبوس هم نفس كشيدن سخت شده بود. همه كلافه بودند و پشت‌سر هم عرق می‌ريختند. انگار سونا بود نه اتوبوس. هر ترمزی كه می‌كرد تكان شديدی می‌خوردم و زير لب غرلند می‌كردم. صندلی اول مرد ميانسالی با ظاهر حزب‌اللهی نشسته بود. محاسن بلند و مرتبی داشت و چفيه‌ای بر گردن. با خودم فكر كردم چه حوصله‌ای دارد كه در اين گرما چفيه انداخته. مرد حزب‌اللهی كه متوجه ناراحتی من از سرپا ايستادن شده بود از جايش بلند شد و به من گفت كه بنشينم. گفتم: خيلي ممنون، همينطوری راحتم.با جديت گفت: دوست عزيز تعارف نكن، بنشين. من تا الان نشستم، دو ايستگاه بعد هم پياده می‌شوم. تشكر كردم و نشستم. دو ايستگاه بعد كه پياده شد. از شيشه نگاهش می‌كردم و موقع راه رفتن فهميدم كه جانباز جنگ است و يك پايش مصنوعی است. چشمهايم را بستم و صدای بمباران و خمپاره در گوشم زوزه كشيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:27  توسط بیژن مومیوند  |